استان بوشهر

زهرا حسین آبادی؛

زنده به گور می‌شویم

صدای استان : من شبانه روز در حال مبارزه‌ام ، من زندگی مشترکم را با عشق شروع کردم ، با عشق هم تمامش کردم چون یک زنم ، رفتنم هم از سر عشق بود نه بی‌وفایی


زهرا حسین آبادی -« صدای استان »؛ وقتی بعد از 8  ماه پا در مجلس گذاشتم حس کسی را داشتم که دست بسته به سمت جوخه اعدام می‌رود ، نگاه‌های معنی‌دار مردم طناب‌داری بود بر گردنم ، نفسم می‌رفت و آرام‌تر برمی‌گشت ، مادر  میز آن طرف سالن را گرفته بود ، با دیدنم چادرش را محکم‌تر چسبید ،بلند شد و دست برایم تکان داد، لبانش می‌خندید اما چشمانش مواج بود، دستانم را مشت کردم تا گام هایم محکم‌تر برداشته شود.


اولین قدم ، دومین قدم ،  پنجمین گام را برنداشته بودم که شنیدم:  “دختر حاج آقاست؟ ببین با چه سر و وضعی اومده ! معلومه دیگه خواهر، زن  نازا باید به یه چی دل خوش کنه، با همین تیپ و قیافه هم نتونست شوهرش و نگه داره!


رد شدم ، میز بعدی : ”بدبخت فکر کرده با این سرخاب سفیداب می‌تونه قاپ مردها رو بدزده مرد جماعت جون به  جونش کنی عاشق بچه‌اس”


کرکره گوشم را پایین کشیدم ، رد شدم، سرسری به مانتو و شلوار رسمی که برای رفت و آمد بیمارستان می‌پوشیدم نگاه کردم ، دستم را به لب هایم کشیدم؛ ته مانده رژی بود که در کمد اتاق عمل داشتم ، آهم لبریز شد اما سرریز نه مادرم حقش سلامی گرم با چاشنی لبخند بود نه آهی جگر سوز، سلام دادم و نشستم ، با ترحم نگاهم می‌کرد حتی مادرم هم دیگر نگاهش غریبه بود!


به یاد کتاب”  نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" افتادم ،آنجا که فالاچی میگفت؛” مادرم می‌گوید : دختر به دنیا آمدن بدبختی بزرگی است و من اصلا حرفش را قبول ندارم ، می‌دانم که دنیای ما به دست مردها و برای مردها ساخته شده است، در نقاشی‌های در و دیوار کلیسا خدا پیرمردی با ریش های سفید است نه پیرزنی سپید مو، قهرمان‌ها هم همه مرداند ، با همه این ها زن بودن لطیف و زیباست ، ماجرایی است که شجاعتی بی‌پایان می‌خواهد ، جنگی است که پایانی ندارد.”


من شبانه روز در حال مبارزه‌ام ، من زندگی مشترکم را با عشق شروع کردم ، با عشق هم تمامش کردم چون یک زنم ، رفتنم هم از سر عشق بود نه بی‌وفایی ، اصلا عشق نام دیگر من است ، رفتم تا نگاه شوهرم  مات هیچ مغازه لباس فروشی نوزادی نماند...


رفتم تا صدای جیر جیر کفش کودکی سه ساله سیبک گلویش را جابه‌جا نکند... می‌دانم الان حس بهتری دارد مخصوصا این روزها که خبر پدر شدنش را شنیده‌ام، من سی و دوسال سن دارم ، موهایی خرمایی و چشمانی آهویی شاید یک زمان زیباترین جزء چهره‌ام بود اما در آینه تنها زنی را می‌بینم با گیسوانی سفید ، چشمانی کم فروغ و دستانی لرزان ، مهر نازایی ثانیه به ثانیه این پنج سال بر پیشانی‌ام سنگینی کرده و زجرم داده.


این روزها حال درختی را دارم که با تبر بر پیکرش زخم می‌زنند ، دردم از تیزی آهن نیست ، دسته تبر است که جگرسوز است...!


جامعه مرا طرد نکرد ، هم جنسانم مرا به حاشیه کشاندند، برایم قبری کنده‌اند و زنده به گورم کرده اند !


تاریخ دایره ای بیش نیست ، همه چیز دوره می‌شود..


دختران دوباره زنده به گور می‌شوند، فقط کمی شکیل‌تر و امروزی‌تر


توسط افکارشان ...


اندیشه‌های زبان بسته...

کلمات کلیدی

زهرا حسین آبادی

دیدگاه‌ها  

1 Hony 1397-01-12 18:14
ممنون از باز نشر این نوشته که نشر بشه تلنگر حتی برای من به تنهایی
نقل قول کردن
2 حامد 1397-01-12 19:15
درود بر شما بابت انتشار این متن یا دلنوشته زیبا با اجازه شما قصد انتشار در پیج خودم دارم
نقل قول کردن
3 زهرا _ح 1397-01-13 23:57
به نقل از حامد:
درود بر شما بابت انتشار این متن یا دلنوشته زیبا با اجازه شما قصد انتشار در پیج خودم دارم




با حفظ مشخصات اثر و نام نویسنده مشکلی نیست.
نقل قول کردن
4 بوشهری 1397-01-14 14:02
واقعا زیبا بود
نقل قول کردن
5 مریم 1397-01-14 14:22
زیبا و تاثیرگذار
شما دکتر هستید؟
نقل قول کردن
6 ali bardstani 1397-01-14 16:27
ساده و روان ولی یکم مبهم
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه

Back to Top