استان بوشهر

به قلم زهرا حسین آبادی؛

نفس های رفته ، نگاه مانده

 صدای استان : عموها، عمه ها، اقوام همه آمدند، رسم دنیا بر این است، بوی مرگ که بلند شود همه نزدیک می‌آیند.


زهرا حسین آبادی -« صدای استان »؛ پدر که نفس هایش به  شماره افتاد ، درب خانه  دیگر بسته نبود !


عموها، عمه ها، اقوام همه آمدند ، رسم دنیا بر این است، بوی مرگ که بلند شود همه نزدیک می‌آیند ، می‌آیند که سنگِ تمام را بگذارند و بروند، چهره بعضی هایشان را فراموش کرده بودم !


پدر که رفت هنوز درب خانه باز بود ! همه بودند با همان چهره‌ها اما رفتاری به مراتب گرم‌تر از روزهای قبل، به اضافه یک جان در پایان نام‌هایمان، عمه عجیب مرا می‌بوسید، محبت‌هایی که در تمامی این سال‌ها از او ندیده بودم ، زن عمو لیوان آب به دست مادر می‌داد و مادر با بغض خیره به بی‌رنگی آب شده بود.


خان عمو در صدر مجلس نشسته بود و از خوبی‌های پدر می‌گفت و برادرانه‌هایش، خان عمو شخصیت مورد علاقه کودکیم بود اما از یک زمان به بعد چهره‌اش  تار شد، همان روز ها که پدر مریضی‌اش را فهمید و برای عمل پیوند از او قرض خواست  نمی‌دانم چرا اما  دیگر خان عمو را این طرف ها ندیدم ، غریبه شد شاید هم خواست که غریبه شود البته یک ماه مانده به آخرین نگاه پدر عمو نزدیک شد، شنیده بود دکترها پدر را جواب کرده‌اند، با چشمان گریان آمده بود.


میگفت نمی‌دانسته قضیه تا این حد جدی است  عمو مرد جدی بود   آنقدرها جدی که حتی  وجود ماهواره را در خانه نفوذ بیگانگان به اسلام می‌دانست  و هر جا ماهواره‌ای میدید آن را می‌شکست، آن روزها هر چقدر که فاصله پدر تا مرگ نزدیک‌تر می‌شد عمو هم آغوشش به روی او گشوده‌تر می‌شد، زمانی سر پدر را در آغوش گرفت که پدر دیگر جان نداشت،  وقتی پدر رفت  ناخودآگاه  به یاد دیالوگ اکبر عبدی افتادم :“مادر مرد از بسکه جان نداشت .“  پدر هم رفت چون دیگر نای جنگیدن نداشت .


عمو فقط چند دقیقه اول مجلس را از پدر گفت، بعدش نمی‌دانم چه شد که بحث سمت و سوی سیاسی  گرفت و مغز من هنوز هم رابطه‌ای میان پدر معلم ادبیاتم  و تصمیم ترامپ به خروج از برجام پیدا نکرده! خان عمو از جان به کف بودنش می‌گفت ، از مطیع ولایت بودنش ، از اینکه تا امثال او باشند آمریکا هیچ غلطی نخواهد کرد!.


و من در تمام مدت نگاهم میان دستان پرطلای زن عمو ودخترهایش و دستان خالی لرزان مادر در رفت و آمد بود !


برجام علت بیماری پدرم نبود، تحریم‌ها هم  محرکی برای مرگش نشدند ...


پدرم تنها یک معلم ساده ادبیات بود که توان مالی پیوند کبد را نداشت ،خان عمو هم آن قدر محو اوضاع بیرون از خانه بود که گمان می کنم فراموش کرده بود  این کس که داخل خانه  ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر می‌‍شود هم زاد و هم خون خودش است...


به خود که می‌آیم  مردم صلوات گویان بلند می‌شوند، خان عمو همه را بدرقه می‌کند


درب خانه بسته می شود!


من می مانم


و


مادر


و


نگاه غم زده پدر در قاب...!

نوشتن دیدگاه

Back to Top